رستار
تابو نوشت های یک رها شده
بدلیل سرویس دهی مفتضح پرشین بلاگ، منتقل شدم آدرس جدید http://rasstaar.blogspot.com منتظرتونم دوستان یک، دو، سه، تلقین می کنیم، اتفاقی نیفتاده که، هنوز شانس داری !!! امروز بعد امتحان به صورت خیلی حادثه خبر نمی کند و اینا، با کـله* خوردم زمین * : حالا کله یا هرجای دیگه، چه فرقی می کنه، مهم شدت و غلظت تلفظ "کاف" اِ . پ.ن : نمیدونم باید خوشحال باشم چون کسی نبود و ندید، یا اینکه ناراحت باشم که زانوم به فنا رفت .... پ.ن: میگن مثیکه بعضیا دیدن .... پ.ن : لعنتی زانوی راستم چرا! یعنی انقدر واسه ت سخته تشخیص بدی خدا جون؟!! زیباترینِ صداهاست موسیقیِ لرزانِ دستگیرهی در اگر رویای چهرهات پشتِ سمفونیِ لرزشِ دست و چرخیدنِ در احتمالی باشد حتا رســـــــتار ۲۱ دی ۱۳۸۹ سکوت که پژواک کند چراغِ شب است که شعلهور میشود یکی فریاد کن : " نه٬ اینجا "تنهایی" تنها واژهای ست٬ نه مفهومی که سکوت را بیآراید . . . " آن وقت تنهای خسته را ببین که به سکوت تأییدت میکنند . . . ۱۹ دی ۱۳۸۹ آینده ام تکرار گذشته است و گذشته ام را در حال زیسته ام تکرار در تکرار در تکرار خسته ام٬ خسته آه٬ ای نیامده٬ قدری نو باش خواهش میکنم!! رســــــــــتار آشنایی را ندارم که مرا بخواند گذشتهگانم را جز خاطرهای نمانده و خاطرههایم محکوم به اعدام پس باز "یک" همان تنهاست . . . رســــــــــتار باران آنگاه بانویِ پُرغرورِ عشقِ خود را دیدم و آنگاه بانوی پُرغرورِ عشقِ خود را دیدم و آنگاه بانوی پُرغرورِ باران را احمد شاملو ۱۳۳۸ "سلام رفیق" نامآوایِ دوستداشتن است که در پوششِ ترس - ترسِ نبودنِ همان سلامِ ساده - پنهان میشود. حالا فهمیدی چرا جوابِ سلام واجب است ؟!! رســــــــــتار ساده که مینویسی باید به یادِ تیرها و آنتنها گریه کنی آنها که غربت از هر شاخهشان فریاد میشود دورِ فاطمی و ولیعصر میپیچد و در هجمهی بغضِ میلاد محو میشود رســــــــــتار ۹ مرداد ۱۳۸۹ شین سید علی صالحی دانلود یا صدای رســــــــــتار - Download بدرود برایِ زیستن دو قلب لازم است قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من میخواهم □ دریاهای چشمِ تو خشکیدنیست پستانهایت ستارههای کوچک است انسانی که مرا بگزیند □ خدایان نجاتم نمیدادند نه پیوندِ تُردِ تو کنارِ من قلبت آینهیی نبود احمد شاملو ۱۳۳۴ گیج شدم٬ نقشه هست٬ جاده نیست !!! نمیدونم میخوام چیکار کنم٬ ولی میدونم چیکار نمیخوام بکنم . . . "خستهگی" ٬ شرمساریِ نوینِ چشمانِ مبهوت . . . خب٬ آخرش که چی؟! نه٬ واقعا که چی؟!! رســــــــــتار ۱۰ آذر ۱۳۸۹ جاذبه همان نامِ دیگرِ چشمانِ توست که طوفان به پا میکند٬ پلکزدنِشان . . . راستی بانو ! قانونِ جذب بود یا پلکهای تو که اینگونه دلم را ربود ؟!!! رســــــــــتار ۲۸ آبان ۱۳۸۹ هیچ معجزهای در کار نیست جاده ها به هم نمیرسند حتا در این تقاطعِ متروک! هیچ معجزهای در کار نیست . . . رســــــــــتار ۲۵ آبان ۱۳۸۹ آری٬ میبایست دستهایی پشت پرده باشد دستهایی که ناگاه راه ما را به نامعلومِ ناممکن هموار میکنند. دست هایی که درست برق چشمان ات را بر دستهایم میتاباند. دستهایی که هویتشان چون طعمِ بوسههای خیالیِ ناممکن٬ مبهم و سرخ است. آری٬ قطعا دستهایی هست که بسترِ خیالِ مرا چونان میسازد که آتش تو را پذیرا باشد بستری که من در آن عشق بیآفرینم چونان که چشمانِ تو مرا. و آن جا دستهایم ستایشگرِ تو باشد٬ که دلیلِ همین دستانِ خیالیِ بی هویتی همین دستهای پشتِ پرده همینها که پشتِ ذهنِ من خوابند به رویای لمسِ لبخندِ تو . . . رســــــــــتار ۱۶ مهر ۱۳۸۹ چشمهایی هستند که همیشه ۱۶ مهر ۱۳۸۹ فریاد زدم: ـ بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟ مرد نکره عبوس در جواب من گفت: «تو؟» و با این حرف دستی به چشمهایش کشید، انگار می خواست رؤیایی را از خود براند . در ظلمات شب کشتی را زیر نور ضعیف فانوسی که بالای سرم بود هدایت کرده بودم. آن وقت این مرد که میخواست مرا کنار بزند پیدایش شدهبود. چون مقاومت کردم پایش را به سینهی من گذاشت و با اندک فشاری به زمینم انداخت. من همانطور به پرههای سکان چسبیدهبودم و با سقوط خود باعث شدم یک دور کامل بچرخد. مرد همچنان که مرا به عقب می راند ، سکان را به جای خود برگرداند. هوش و حواس خود را جمع کردم، به طرف بلندگوی فرماندهی اتاق جاشوها دویدم و فریاد زدم : ـ زود! دوستان، جاشوها، زود بیایید! ناشناسی سکان را از چنگ من درآورده است! آن ها به کاهلی از نردبان زیر عرشه بالا آمدند . هیاکل پرقدرتی که از خستهگی تلو تلو می خوردند . فریاد زدم: ـ بالاخره من ناخدا هستم یا نه؟ آن ها سرشان را تکان دادند اما چشم هاشان فقط به بیگانه که دایرهوار گردش حلقه زدهبودند دوختهبود و هنگامی که با خشونت به آنها توپید که: «مزاحمم نشوید!» صفشان را به هم زدند با سر به من اشارهای کردند و از پلهکان پایین رفتند. اینها چه مردمی هستند ؟ تعقلی هم در کارشان هست یا همین طور از سرِ بی شعوری دنبال هر که شد راه می افتند؟ فرانتس کافکا برگرداننده٬ احمد شاملو ++ حکایت این روزهای رســــــــــتار هم همین هست٬ " اینها چه مردمی هستند؟ " رستار زایدهی اندیشهی تضاد و ابهام است. خالق دنیایی که هیچ قدیسی ندارد٬ بیمرز و فاقد هرگونه خط قرمز. نوشتن٬ رسالت اوست٬ دیدگاهِ مشکوک و بدبین او لازمهی نوشتنش است. هرچند با این امید زندگی می کند که جهان را خوشبینانه تغییر دهد. تضاد و ابهام عناصر وجودی اویند و لزوما تنها آنها که میاندیشند را به رسمیت میشناسد. و عشق٬ شاید تنها عشق٬ خالق او بود. رستار یک لقب نیست٬ رستار اسمیست برای پوشیده بودن٬ برای بودن در عین نبودن٬ برای نوشتنِ بی دغدغه٬ برای دوری از شهرت. برای آن که نشناسند٬ برای آن که داوری نکنند. برای آن که تنها بخوانند و بیاندیشند. اینجا٬ کاخِ کاغذی نوشته های اوست٬ برای شما تا شریک لحظه های تضاد و ابهام باشید. برای شما که تنها دلیل بودنتان قدرت لایزال اندیشهتان است. رســــــــــتار یعنی رهاشده٬ و اینجا مأمن تابوهای اوست
در آستانهی پُرنیلوفر،
که به آسمانِ بارانی میاندیشید
در آستانهی پُرنیلوفرِ باران،
که پیرهنش دستخوشِ بادی شوخ بود
در آستانهی نیلوفرها،
که از سفرِ دشوارِ آسمان بازمیآمد.
این وقتِ شب
چهار و چند دقیقهی بامداد است هنوز
تمامِ هر چه هست
از برایِ شفایِ تحمل و خستگی، خواب است:
درخت، پنجره، خیابان، خواب،
و نور
که پابهماهِ چراغ
با شبِ زانوزده چانه میزند،
و من
که از احتمالِ یک علاقهی پنهان خوابم نمیبَرَد!
تنها پرندهای که سَحرخیزتر از اذانِ باد وُ
عطرِ شبنم است، میفهمد
شبزندهدارِ درمانْندیدهای چون من
از چه خیالِ یکی لحظهی خوابِ شکستهاش
در چشمِ خسته نیست!
کاش کسی میآمد
کسی میآمد از او میپرسیدم
کدام کلمه، چراغِ این کوچه خواهد شد
کدام ترانه، شادمانیِ آدمی
کدام اشاره، شفای من؟
حالا برو بخواب
ثانیهها، فرمانبَرِ بیپرسشِ مرگاند
ساعت چهار و چند دقیقهی بامداد است هنوز!
قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستاش بدارند
قلبی که هدیه کند، قلبی که بپذیرد
قلبی که بگوید، قلبی که جواب بگوید
تا انسان را در کنارِ خود حس کنم.
من چشمهیی زاینده میخواهم.
آن سوی ستاره من انسانی میخواهم:
انسانی که من او را بگزینم،
انسانی که به دستهای من نگاه کند
انسانی که به دستهایش نگاه کنم،
انسانی در کنارِ من
تا به دستهای انسانها نگاه کنیم،
انسانی در کنارم، آینهیی در کنارم
تا در او بخندم، تا در او بگریم...
پیوندِ تُردِ تو نیز
نجاتم نداد
نه چشمها و نه پستانهایت
نه دستهایت
کنارِ من قلبت بشری نبود...
قبل از چشمهای خودت
مسیرت را میپایند٬
آهسته حرکات ات را دنبال میکنند
و درست در لحظهی تلاقیِ نگاهاشان با تو٬
بی اختیار مسیرشان را عوض میکنند٬ که "شرم" شاید هم "دوستداشتن" .
حالا فرقی ندارد٬
مهم آن چشمها هستند
که قطعا٬ چون دوست ات دارند
مسیر ات را به استقبال مژهباران میکنند
و آنگاه که بیخبر و ناگهان میروی
با تمنا و خواهشِ پلکهاشان
رجعت ات را بدرقه میکنند
کاش میشد در این چشمها زل زد
کاش چشمهامان دوستداشتن را یاد میگرفتند
که نه فقط اعجازِ تعقیبِ یک غریزه را . . .
کاش . . .
رســــــــــتار
| Design By : Night Skin |

